X
تبلیغات
رایتل

همه چیو هیچی!
خودت بخون... 
قالب وبلاگ

پیرزنی در خواب خدا را دید و گفت :

خدایا ؛ من خیلی تنهام.میهمان خانه ی من میشوی ؟

خدا گفت :بله.... امروز میهمان خانه ات میشوم.

پیرزن از خواب پرید...

خانه را آب و جارو کرد.بهترین غذایش را برای خدا پخت و چشم 

 

 به راه خدا نشست...صدای در آمد.پیرن از جا پرید...پشت در  

 

فقیری بود که از پیرزن طلب غذا کرد ولی پیرزن در را به رویش  

 

بست....چندی بعد باز هم در زدند.....اینبار کودکی بود که از  

 

سرما میلرزید و طلب جا و مکان کرد یا حداقل لباسی که او را  

 

بپوشاند.اما پیرزن سرش فریاد زد و در را کوبید.و بار سوم هم در  

 

به صدا در آمد.اینبار پیرزنی فقیر طلب پول کرد تا برای کودک  

 

گرسنه ی خود غذا تهیه کند و باز هم پیرزن عصبانی شدو با  

 

فریاد در را کوبید....انتظار....انتظار...انتظار....شب شد اما خبری از  

 

خدا نشد.پیرزن خسته و دلشکسته به خواب رفت و باز هم  

 

 خدا....

 

خدایا چرا به دیدنم نیامدی؟تو قول داده بودی!

 

و خدا گفت:

 

من امروز سه بار به خانه ات آمدم اما تو هر بار در را به رویم  

 

بستی....

 

بعد از مدتها غیبت،به خونه هاتون سر زدم...امیدوارم بتونم بازم  

 

مثل سابق حضور مداومی رو داشته باشم.

 

ذکر صلوات آخر هر پست که یادمون نرفته؟؟

 

"یا علی"

[ شنبه 1 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 09:23 ب.ظ ] [ از نسل آدم! ] [ نظرات (8) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
--------
داستان روزانه
--------
--------
--------

امارگیر حرفه ای سایت

آمار سایت