X
تبلیغات
رایتل

همه چیو هیچی!
خودت بخون... 
قالب وبلاگ

سلام به دوستان هم ولایتی...

حالا چه ساکن در مشهد مقدس و چه در ولایت اسلام و ولیه فقیهمون.

با مجموعه جواب های علیرضا و دوستان در خدمتیم.هرچند که علیرضا جوابشو با پست قبلی گرفته...اما من اینو چون آماده کردم میزارم و تو پست آینده به جای ادامه ی این مطلب به مسایل جدیدی میپردازیم.

حالا دیگه مبحث شیرین نحوه ی معراج رو شروع میکنیم.صلوات....3تا.....حواس......7دنگ!......گروه خونی....بچه ولایی.....همه چیز آمادست؟


ماجرا از این جا شروع میشه که در شب سفر ملکوتی آسمانی و زمینی پیامبر آغاز شد و طبق آیه اول سوره ی اسراء ،که تفسیرشو قبلا هم واستون نوشتم ،این سفر یه شب تا صبح رخ میده !!و به همین خاطر خیلی از اعراب و به تعبیر شایسته تر جاهلان ودشمنان زمان،رفتن پیامبر به چنین سفری رو قبول نکردن...چون در صورت قبول باید به پیامبر و خدا و یگانگی او و جاهلیت خود اعتراف میکردند.

سفر با موجودر چهار پا با نام "براغ" شروع شد.موجودی که کمی کوتاهتر از اسب و کمی بزرگتر از الاغ بود.قسمت زمینی سفر و تا آسمان ششم با این مرکب انجام شد و ما بقی با چهار پای دیگری با نام "رف رف" ادامه یافت.

اولین و آخرین کسی هم که رف رف بهش اجازه ی سوار شدن داد فقط پیامبر اسلام بود و وسلام.چون نکته اینجاست که تنها کسی که به معراج راه یافت پیامبر بود و تمام.

این سفر یه سفر زمین و آسمانی بود.چرا که پیامبر از مکه تا فلسطین و از آنجا به مسجد بیت المقدس رو با براغ و از راه زمینی طی کردنند.

تو این مسیر از مکه تا بیت المقدس در ابتدا منادی از راست پیامبر را به سوی خود فرا خواند ولی پیامبر  اعتنایی نکردن و ادامه دادن....کمی بعد منادی دیگری از سمت چب پیامبر را فراخواند و باز هم پیامبر جوابی نداد.....پس از آن زنی با زیورآلات جلوی راه پیامبر ظاهر شد ولی پیامبر بی اعتنا از آن عبور کردن....و آخرین صدا،صدای وحشتناکی بود که پیامبر شنید ولی چیزی ندیدن!

....

پیامبر به بیت المقدس رسید و در آنجا تمامی پیامبران پیشین را مشاهده کردند...از آدم تا خاتم همگی جمع بودند....

پیامبر در بیت المقدس نماز جماعت را با پیشوایی خود خواندند و تمامی پیامبران  پشت سر ایشان قامت بستند.....در بیت المقدس بود که جبرئیل از پیامبر راجع به صداهایی که در مسیر راه شنیده شد پرسیدند و پیامبر تأیید کردند که شنیدند....جبرئیل ینگونه جواب میدن که منادی اول یهود بود که تو را به سوی خود فرا خواند و تو به وی اعتنا نکردی.منادی دوم مسیحیت بود که به او نیز جواب ندادی و آن زن دنیا بود که به آن نیز دست رد زدی؛و اما آن صدا.....صدای سنگی بود که 70 سال پیش به چاه جهنم(ویل) انداخته شده بود و در آن لحظه به ته چاه رسیده بود!!!

از آن روز بود که پیامبر دیگر به گونه ای که دندانها نمایان شوند نخندیدند.....

بعد از آن نماز سفر از روی صخره ای که هم اکنون در مسجد قبة الصخره ،در حدود 100متری مسجد بیت المقدس اصلی،واقع است به سوی آسمان اول شروع شد.(تو پستهای قبلی در مورد مسجد بیت المقدس و قبة الصخره و سوء تفاهمی که راجع به اونا شده مطلبی گذاشتم.)

در آسمون اول پیامبر ،اسماعیل را همراه با 7هزار فرشته ی همراهشون دیدن که هر کدمو از این فرشته ها خودشون 7هزار فرشته تحت اختیار داشتن!دیگه حساب کن ببین تو همین آسمون اول چندتا ملک داریم؟

فرشته ها به پیامبر خوش آمدگویی میگن و بعد پیامبر مردی فربه و گندم گون رو مشاهده میکنن که بهشون خوش آمد گویی میگن.از جبرئیل راجع به مرد میپرسن و جبرئیل جواب میدن که ایشون حضرت آدم هستن.....

از اونجا رفتن تا رسیدن به ملکی غول پیکر که دنیا بین دو زانوانش بود و لوحی با اسامی از جنس نور بر اون در دستش بود و لحظه ای سر بر نمیگردوند...این ملک هم به پیامبر خوش آمد گویی گفت ولی با چهره ای کریه المنظر و ترسناک.جبراییل راجع به این ملک میگه که این عزراییل بود...فرشته ی مرگ...و سختر از مرگ واقع ی پس از مرگ است....

بعد از اون میرسن به فرشته ای عجیب لخلقه.این فرشته بدنی داشت که نیمی از یخ بود و نیمی از آتش!اما نه یخ آتش را خاموش و نه آتش یخ را دوب نمیکرد!!

این ملک مدام میگفت:

  منزه است خدایی که حرارت این آتش را گرفته تا یخ را ذوب نکند و سرمای این یخ رانیز گرفته تا آتش را سرد نکند.ای خدایی که انس و الفت را آفریدی، میان بندگانت نیز انس و الفت را برقرار کن.

و همچنان در آسمان اولیم که پیامبر با 2فرشته برخورد میکنند که یکی میگفت:خدایا؛به کسانی که انفاق میکنند خلف و جایگزین عطا کن.و فرشته ی دیگر برعکس اولی میگفت:خدایا؛کسی را که انفاق نمیکه مالش رو تلف کن.همونطور که تو آیه 261 سوره ی بقره هم داریم که خدا هیچ عمل ناخالصانه ای رو نمیخواد!

این خطاب به منیه که تا میرم قاطی بچه مذهبیا یادم میفته که نمازشب بخونمو سجده ی طولانی کنم که  چی؟ای سر اگر تو خوب سری/سجده مکن تو سرسری!

یا ماه محرم پا میشم سینی سینی چای پخش میکنم که 2نفر ببینن بگن آماشالا! ولی تو خونه یه لیوان آب ندم دست کسی....

خوبه اینجا ماجرای بهلولو بگم.

بهلول از فامیلای هارون الرشید بود.مردی بسیار عاقل و عادل و در عین حال قاضی شهر بود.روزی هارون بهش گفت که بیاد دربار و اونجا کار قضاوت رو ادامه بده!ولی از اونجا که بهلول میدونست اگه قبول کنه و به دربار بره باید به هرآنچه که هارون امر میکنه رای بده تصمیم به نرفتن و دیوانگی زد تا جونشروهم نجات بده!یه روز همین هارون مسجدی بنا کرد و به گفته ی خودش کار واسه خدا بود و نه شهرت خودش!بهلول زیرک پیش هارون اومد و گفت من هم میخام در ساخت این مسجد کمکی کنم تا ثوابی هم عاید من بشه!من میخوام تا یه سنگِ این مسجد رو من بزارم!!

هارون گفت باشه.ولی بهلول گفت:نه!بنویس و امضاء کن!چون ممکنه کارگرها به من این اجازه رو ندن و بگن تو دیوانه ای...

هارون هم میپذیره و مینویسه که بهلول اجازه داره یه سنگ از این مسجد رو هرکجای مسجد که میخواد بزاره.

بهلولم میاد روی یه سنگ مینویسه:"مسجدِ بهلول"!!

و اونو بالا سر مسجد میزنه.هارون از این کار عصبانی میشه ولی بهلول عاقل اینجور به هارون درس میده که مگه نیت تو برای خدا نبود؟؟!پس چکار داری اونجا چی نوشته؟مهم خداست که میدونه مسجدو تو ساختی نه من و فکر مردم هم مهم نیست!

جالب که هارون بارها گفته بوده این بهلول خودشو به دیوانگی زد وگرنه از منو تو عاقل تره!

تا اینجا بس باشه.

بیاین تو این فرصت که پست بعدیو آماده میکنم این خالصانه رفتار کردنو تمرین کنیم.

خدا توفیق عمل رو به همگیمون بده.

صلوات یادت نره.

یا علی.


[ چهارشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1391 ] [ 02:25 ب.ظ ] [ از نسل آدم! ] [ نظرات (6) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
--------
داستان روزانه
--------
--------
--------

امارگیر حرفه ای سایت

آمار سایت