X
تبلیغات
رایتل

همه چیو هیچی!
خودت بخون... 
قالب وبلاگ

معاون هیچ حالش خوش نبود.صورتش قرمز شده بود و همینطور که راهرو رو بالا و پایین میکرد به بنی صدر بدو بیراه میگفت.سخنرانی دیروز بنی صدر این تجمع رو راه انداخته بود.چپی ها اومده بودن مقابل ساختمان دادگستری و شعار‹مرگ بر بهشتی› میدادن.

صدایشان تا طبقه4 و اتاق دکتر هم میرسید.آقای بهشتی خیلی آرام پشت میزش نشسته بود.انگار هیچ صدایی نمیشنود.داشت کارهایش را انجام میداد.حتی بلند نشد از پنجره بیرون رو نگاه کنه.معاون دلش طاقت نیاورد؛به آقای بهشتی گفت:‹پس چرا امام با بنی صدر برخورد نمیکننن؟›

آقای بهشتی سرش رو بالا آورد،لبخندی زد و گفت:‹امام با تدبیرتر از آن است که خودش را درگیر آدمی مثل بنی صدر بکند.درضمن امام که نباید سپربلای من مسئول شود.ما برای رفع مشکلمان نباید از ایشان هزینه کنیم.›

معاون دیگر صدایی نمیشنید.

                                                   بیقرار" آیت الله دکتر سید محمد حسین بهشتی"   

[ یکشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1390 ] [ 06:54 ب.ظ ] [ از نسل آدم! ] [ نظرات (0) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
--------
داستان روزانه
--------
--------
--------

امارگیر حرفه ای سایت

آمار سایت